از استانبول تا الكساندريا
ریرا. صدا می آید امشب. شبي در قايق، آواز آدميان. اقيانوس نقره اي است. خط افق، دلتنگ…كتاب مي خواني برايم؟
سردی. چقدر وقت هست زندگی نکردی؟
ريرا؛ من عاشق زندگي بودم. و آدم ها. يادت هست؟ آدم هاي اين ساحل غربي دل بستني نيستند اما.
تو اما از كجا ميايي كه اينچنين بوی آدمي می دهي. بوی گرمي قلب.
از استانبول برگشته. گرمای شرقی دارد. اهل ماندن نیست. نمی تواند باشد. برمی گردد به شرق. در هر رفتني قلبی را می گذارد و قلبی را می برد. هر رفتنی قیچی ای است در این دل.
دل من، در دل شب. نظم هوش رباي مهرباني اش. «زیبا». شيرين. عسل می شود در قهوه ام.
ولي او. با ملکه ی برفی که می خوابد، سردش می شود. سردی اش هم دوست داشتنی است اما…بس که زندگی دارد.
ريرا؛ چند وقت می شود؟ سفر مدام است آخر. مجال زندگی نمی دهد. شب اول همیشه شب آخر بوده و هست. این هم اصل دوم مهاجرت. هميشه تا طلوع وقت داري فقط.
پري كوچك غمگينم. طلوع تا طلوع زنده مي شوم.
با صدایي شکسته. سیم سل بریده. و ویولن از دستم لیز خورنده. مثل ماهی های کوچک قرمز.
و مثل تو، كه صبح که شود، به ریرا مي بازمت.
من می گویم
به چه دل خوش کنم.
دلم می خواست وقت داشتم، که تا ابد برایت از خودم بگويم. این قدر بگویم تا درست و غلطش سوا شود. دلم مي خواست بشناسي ام.
نمي گويد، مي دانم اما. آسمان هميشه كشتي ارباب هنر مي شكند. تكيه به آن نتوان كرد. به جايش مي گويد، منبع گرماي خود بايد بود. مي فهممش…مي فهممش؟
هيچ وقت نخواهم دانست.
قهوه برایش درست می کنم. همین یک لحظه را دارد.
قلپ هاي قهوه اش را مي شمرم. دانه. دانه. دل مي كنم.
-update (2 months later):
حالی خیال وصلت خوش می دهد فریبم